بر خلاف تمام مخالفت هام و میلم

مجبور شدم برای تموم شدن این قائله که هر ماه حرفش پیش میاد ( بعد از مشورت با آبجی و دوستم ) به مامان بزرگ بگم فقط به احترام خودت قبول میکنم باهاش حرف بزنم 

 

 

ولی من نمی‌خوام ازدواج کنم حتی نمی‌خوام حرفش بیاد وسط 

اصلاً من نمیدونم باید به چیا دقت کنم

نمیدونم چیا مهم ترن

چیا نیستن

نمیدونم تا چه حد ملاک هام داغونن (البته که توشون سه چهار تا داغون پیدا میشه)

نمیدونم باید چی بپرسم ازش 

ولی اصلاً به دلم نمیشینه

یعنی واقعاً دوست ندارم

با این حال هرچی خدا بخواد

ولی نمیخوام

الآن واقعاً نمیخوام مخصوصا اینو

البته هنوز هیچی نشده و طرف پیام نداده

یادم رفت یه چیزی به مامان بزرگ بگم اونو هم فردا قبل رفتن بهش میگم

 

 

کاش میتونستم یه نظر آینده رو ببینم واقعاً شک دارم ولی به دلم هم نیست واقعا و از ته دل

 

با این حال نمیخوام با گارد بسته برم جلو 

باید ببینیم اصن حرفش چیه و برنامه اش

ذهنیت خوبی ندارم ازش فقط به خاطر اطرافیان که این همه تعریفش رو کردن

اما ازش خط قرمز هاش رو میپرسم و دیگه نمیدونم چی 

شاید علایقش

 

 

هنوز که چیزی نشده شاید اصن زد زیرش گفت من بچه بودم یه حرفی زدم الآن نمی‌خوام (البته اینو نمیگه) 

+  یکشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۱  2:27  ❤✮سارینا✮❤