میتونم بگم؟
میتونم؟
میتونم از اینکه یهویی دلم تنگ نامرد ترین رفیقی که داشتم شد بنویسم؟
نامرد نالوتی حداقل یه دلیل میدادی بهم ... توقع زیادی بود؟
من معمولا توی ایجاد ارتباط هام مرحله به مرحله پیش میرم
عین خیلی های دیگه ...
من کم کم گاردم رو پایین میارم
قبل از اون نگاه میکنم و انتخاب میکنم کیا توی اون دایره اعتمادم باشن
کم کم خودم رو پیشش راحت میکنم بدون تکلف
بدون دلیل نگه میدارم بدون من و تو کردن بدون سپر و بدون دفاع
حالا فکر کن رفیق ... ببین تویی که کنارت کم کم داشتم اون سپر رو زمین میذاشتم ... داشتم فکر میکردم که دیگه تو هم روی خط اعتمادی یه فقط یه قدم دیگه مونده بود تا بری توی دایره ...
بوووم بدون هیچی غیب شدی؟
بابا دسخوش
شاید دلیلی داشتی شاید خوشت نیومد ازم شاید شاید شاید
مهم نیست ... واقعا مهم نیست
فقط دلتنگ اون صمیمیت نصفه نیمه ای که شاید بینمون بود شدم ... ممکن هم هست همه چی فقط توهم من بوده باشه ...
فقط خواستم بلاگفا هم ازش بدونه :)
یه وقتایی واقعا فکر میکنم چطوری شد ؟ دلیلش چی میتونه باشه ولی بعدش میگم مهم نیست واقعا ... مهم اینه اونی که دوست حسابش میکردم اندازه سر سوزن بهم اهمیت نداد که یه توضیحی بده ... در نتیجه
به جهنم :)
+شاید گفتنش ضرورتی نداشته باشه ولی به خودم قول دادم هییییچ وقت به خاطرت چشمام رو خسته نکنم ... خواستم بدونی هنوزم روی قولم هستم
شب بخیر