خب باشه بزار اعتراف کنم
من واقعا حال روحیم میزون نیست ( قدم اول همیشه قبول کردن بوده) از امروز صبح فشار زیادی هم به خاطر امتحان ها دارم تحمل میکنم هم شرایط خونه هم چهار شنبه
همه اینا دست به دست هم دادن که واقعا خسته بشم
هرچند به خاطر برخورد صبح هست که حالم گرفته شده و یه ذره پرخاشگر شدم و ببین اصلا تصمیم ندارم ناراحتیم رو توی وبلاگم (نه فقط وبلاگ حتی با دوستام هرچقدر هم صمیمی باشن) داد بزنم
شاید نیاز داشتم ازم پرسیده میشد شاید اگر میپرسیدن میگفتم (نه هر کسی) و اصلا هم قصد ندارم که چیزی رو که باعث ناراحتیم شده بگم
خب چه فایده داره؟
چیزی که درست نمیشه فقط اعصاب بقیه خورد میشه...هوووم؟
به خاطر همین اعصاب خوردی هست که هرچی ذوق داشتم تموم شد
الآنم بعد از اندکی درس خوندن و تکلیف حل کردن و انجام ۱۴ آزمون نهاد هم سرم درد میکنه هم چشمام و هم کمرم باز سردردم کمتره
بیخیال
چند پست قبلی رمز دار بودن
دو تای قبلی فقط یه تخلیه کوچیک روانی بود
سومی هم اتفاقی بود که افتاده و دوست نداشتم همه بخونن
آقای مستر نظر داده بودن همش رمز داره که خب شرایط اینطور ایجاب میکرد
اما فکر کنم بهتره که همه پست هام رو اونجوری بنویسم شاید بهتر تونستم مدیریت کنم واکنش های دریافتی رو
گیر یه استاکر افتادم 🥲 که نمیدونم چه واکنشی درسته که نشون بدم میون صد تا درگیری اینم شده مشکلی رو مشکلا