سلام
انگار عادت کردم قبل از شروع کردن هر متن سه تا خب تایپ کنم
انگار اگر اون خب ها رو ننویسم نمیتونم ادامه بدم
عیبی نداره یه امشب رو زیاد سخت نمیگیریم آخه میدونید چیه ؟ امشب (در واقع ساعت ۱:۲۵دقیقه روز پنج شنبه چهاردهم اسفند ماهه) دارم متن تبریک مینویسم تبریک تولد البته
حرفش رو زدم توی پست های قبلی البته
نمیدونم چی شد
یهویی بود اصلا
نگاه کردم یه نظر دارم
خوشحال شدم و باز کردم
و دیدم بعله یه نظر طولانی (از همون نظر هایی که دوست دارم)
هیجان انگیز بود دیگه - حداقل واسه خودم - این که یکی نوشته هات رو بخونه هیجان داره اما این که یکی واسه اون ها نظر بده و در موردشون نظرش رو بگه از اون هیجان انگیز تره
این که همه پست هایی که پیشنهاد داده بودم رو خوند و واسه همه شون یه نظر داد و من رو به چالش کشید خوب بود حداقل از نظر من بهم کمک کرد که اگر یه نظری رو غیر منطقی داشتم بتونم اونا رو پیدا کنم
نمیدونم چی شد ...
یهویی بود شاید
اما همین که کنار هم تعامل میکردیم (و میکنیم) واسه من خیلی خوب بود (و هست)
لحن صمیمی ای که داشت آدم رو مجبور میکرد که خودش هم راحت باشه
سوال هایی که میپرسید و منی که سعی بر قانع کردنش داشتم
و مگه من رو دست کم گرفتید؟ معلومه که قانعش میکردم (البته در مورد این قانع شدن هم یه سری دلایل وجود داشت که در ادامه بحث شد در موردش یکی از دلایل هم عدم اهمیت زیاد موضوع بود و دومی هم عدم حال اعلام مخالفت)
الان که فکر میکنم نمیدونم دقیقا کی بود که اولین نظرش رو دیدم ولی توی ترم قبل بود
و با سوزوندن یه خورش از طرف من شروع شد فکر میکنم (و هنوز هم ادامه داره)
اوم نه
از کیک و شیرینی هایی که هم کلاسی ها میذاشتن شروع شد
اصن مگه مهمه کی شروع شد؟ مهم اینه که هنوز هم ادامه داره
حتی همین شوخی هاش در مورد سوزوندن غذا هام
هرچند تا که دلت میخواد واسش سند رو کنم
چه فایده وقتی قبول نمیکنه ....
خودش هم فهمید که هی میگه ها اما قول داد که دیگه نگه هرچند گفتم این قضیه نیاز به شفاف سازی داره و شفاف سازی میکنم در آینده هرچند که چشمش آب نمیخورد که شفاف سازی کنم اما دارم میگم اینجا
بالا تر گفتم قبول نمیکنه باید بگم که در واقع نمیخواد قبول کنه
و خب این من رو اذیت نمیکنه
بالاخره بین دو تا دوست باید یه چیزی باشه که باهاش سر به سر هم بزارن، من این قضیه رو اون قضیه حساب کردم و بابتش اصلا ناراحت نمیشم
اصن مگه چیه خب
خوب میکنم میسوزونم بازم میسوزونم ... والا
حالا میتونی ایستاده برایم دست بزنی هر سی ثانیه یه دقیقه
تایم بگیر خسته نشی
از همون اول گفت مدلم جوریه که یهو میرم
این موضوع من رو اذیت میکنه
رفتن
همیشه اذیتم کرده
منتهی وقتی که از همون اول گفته بود (بابت هشدارش واقعا ممنونشم) آدم میدونه چی به چیه
تاریخ رفتنش هم معلومه دیگه یه روز قبل تولدم میره خخخخخ
میگید چرا؟
چون در جواب تشکرش از یاد آوری تولدش اینجا گفتم من به اینا قانع نیستم دیگه گفت که حتما یه روز قبلش میره البته گفت یه هفته قبل
میدونید نمیدونم سِرِش چی بود که یهو این همه باهاش احساس صمیمیت کردم و واسم شد عین غزل دوستی که بیشتر از ده ساله با هم دوستیم
به غزل هم گفتم ... واسم عین توئه منتهی ورژن پسرونه اش
در این حد دیگه معلومه
اون یه جاست فرند واقعیه که از تعامل و حرف زدن باهاش کیف میکنم
دوست دارم نره اما خب اگر هم رفت گاهی وقتا سر بزنه یه خبر از خودش بده هر از چند گاهی
از اونجایی که آدرس و اینا ندارم نمیتونم کار خاصی انجام بدم شماره کارت هم نداد بهم
پس برگشتم به روال خاص خودم
کاری از دستم بر نمیاد به جز نوشتن
کاری که معمولا انجام میدم و فکر میکنم توش خوبم
هرچند که این متن هم زیاد چیز خاصی نداشت
اما همش تفکر های من بود نسبت به یکی از بهترین دوست هام کسی که شاید بر خلاف غزل مدت زمان طولانی نگذشته باشه اما در حد همون غزل عمق داره
میگن زیبایی در سادگیست
و میگن که آنچه از در برآید لاجرم بر دل نشیند
و امیدوارم این متن هم زیبا باشه و هم به دل بشینه
خلاصه که خیلی ساده میگم (تا زیبا باشه) تولدت مبارک رفیق امیدوارم همیشه شاد و پیروز و موفق و خوشبخت باشی چه وقتی که با هم حرف میزنیم و چه زمانی که قراره یهویی غیب بشی
هر چند اینی که میگی من میخوام برم خیلی خوبه ها آدم بیشتر قدر میدونه خخخ
کسی که میگه چند تا پست آخری همش رو نوشتی: «خوابم میاد شب بخیر» شبت بخیر چون خوابم میاد
تولدت هم خیلی مبارکت باشه