راستش رو بگم دیگه اون حس خوبی که از جمع اکیپ دانشگاه میگرفتم نمیگیرم 

فقط هم به خاطر رفتار یکی از بچه ها 

حرف میزنم و اینا 

اما خب یه ذره خورده توی ذوقم 

من گفتم از سین کردن پیام و بی جواب گذاشتنش بدم میاد 

به شدت هم بدم میاد 

بعد وقتی یه نفر همچین کاری می‌کنه توقع دارم حداقل یه ببخشید بگه 

وقتی توی گروه کلی میگه هرچقدر میخوای قهر باش مهم نیست و اینا خب آدم اینا رو میبینه یه ذره میخوره تو ذوقش البته من اینقدری تو دار هستم که تا وقتی خودم نخوام کسی نمیفهمه واقعا چمه تازه میتونم یه جوری رفتار کنم که کلا هیچی نفهمه طرف اما از این مدل رفتار بدم میاد این یک دوما احساس میکنم واسه اون دوستام وارد اون فازم شدم اون یکی که هیچی نمیگم و منتظرم خبری بگیرن از من 

احتمالا زود میشه چون معمولا یکی دو بار ملت رو تگ میکنن (تو گروه کوچیکمون) 

اگر دیدم این دلخوری میخواد اذیتم کنه و ممکنه رفتارم رو تحت الشعاع قرار بده حتما میگم ...

فعلا سکوت میکنم که ببینم ‌چه رفتاری از خودشون نشون میدن بعدا تصمیم میگیرم که چی کار کنم

ولی من همیشه میگم مارال دستپختش از حداقل من بهتر میشه 

داره واسم سیب‌زمینی سرخ می‌کنه چون حوصلم نمیشد خودم درست کنم واسه همین خودش به صورت داوطلبانه رفت درست کنه 

تو پذیرایی نشستم تلوزیون داره محله گل و بلبل نشون میده بعد این قسمت داستانش اسباب کشی خانواده عمو پورنگ بود یاد اسباب کشی خودمون افتادن که وقت اسباب کشی همسایه رو به روییمون با وجود اینکه من خودم به شخصه زیاد باهاش رفت و آمد نداشتم ولی وقت رفتنمون اسپند دود کرد که چیز زیاد غیر معمولی نیست اما این که گریه کرد واقعا تعجب بر انگیز بود واسم ...

هم تعجب هم به نوعی خوشحالی از اینکه همسایه های خوبی بودیم که همسایه هامون از رفتنمون انقدر ناراحت شدن که گریه کنن (اون موقع دو تا از همسایه هامون کامل حضور داشتن یکی از اونا نصفه یکی دیگه هم کلا نبود قشنگ گریه کردنشون کامل متاثرم کرد با وجودی که خوشحال بودم از این نقل مکان اما بشدت تحت تاثیر قرار گرفتم 

و به نوعی غرور از اینکه مامانم انقدر خوبه (چون قطعا من باعث اشک ریختن زن های همسایه نشدم 😑) که واسه اونا خواهر و دختر شده و از این داستان ها ... 

وقت بخیر 

+  پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹  19:43  ❤✮سارینا✮❤