امروز صبح رسیدم خونه آبجی یه خورده چیز میز خوردم و گرفتم خوابیدم تا ساعت سه اینجاها
بیدار که شدم دیدم دوستم پیام داده و دلخوریش رو بیان کرده
بهش حق میدم و از خودم بابت این بی فکری که کرده بودم ناراحت شدم و حقیقت تا همین الانم یادم میاد خودم رو سرزنش میکنم
راستش داره اذیتم میکنه و اینکه نمیتونم بگم بابا کاریه که شده عین بقیه موارد بیشتر تحت فشارم میذاره
باید بگم یادت باشه نه انتظار داشته باش از بقیه نه ناراحتشون کن
راستش سخته زندگی کردن با اینجور قوانینی
کاش میتونستم برگردم به دوران غارنشینی .. دیگه نهایتش این بود که خرسی ببری پلنگی چیزی بخورتم تموم بشه بره
چیه این همه مسخره بازی
روابط انسانی دارن دیوونم میکنن
در واقع خودم دارم خودم رو دیوونه میکنم
کاش زود تر برگریدم خونه خودمون
از مامانم دلخور بودم خیلی زیاد بعد سعی کردم که کوتاه بیام و زیاد بد رفتاری نکنم ...
چون وسایلم سنگین بودن و یه نفر نیومد دنبالم تو ترمینال و کامل کوفته شده بودم
هنوزم دستام از گرفتنشون درد میکنن و این جدا از کوفتگی کمر و شونه هامه
دیگه فعلا نمیدونم چی بگم
ایشالا یه مدت بیشتر برگردم اینجا نظرام رو هم تایید میکنم