باور کنید همیشه و همیشه و هر روزی که از عید میگذشت با خودم میگفتم که این رو توی وب مینویسم نظرم در مورد اتفاقی که افتاده و حسم و همه چیز

اما صبر کردم که به خونه برگردم و تایپ کنم با کیبوردم

نمیدونم...

ولی با اینکه برگشتم هم باز نیومدم که بشینم و از عید بگم

شاید به خاطر این بود که استرس زیادی رو متحمل شدم

و از این استرس نهایتا چهار نفر از دوستام (به علاوه خواهرم و یکی از خاله هام) خبر دار شدن

توی عید دو-سه تا عروسی داشتیم و خب تقریبا میشه گفت خوش گذشت

روزی که برای عروسی دختر دوست مامانم رفته بودیم یکی از اهالی به طرز متاثر کننده ای مرده بود و بشدت هم ناراحت کننده بود ... متاسفانه اعصابم خیلی خورد شد.

تیکه هایی هم میشنیدم که مثل همیشه جوری جواب میدادم که شبیه پاک کردن صورت مسئله بود

عروسی آخری هم که لباس محلی پوشیده بودم

و بهتون بگم در امر آرایش کردن میشه گفت یه مرحله از مرحله مبتدی بالا تر رفتم و یه ذره هم سایه زدن یاد گرفتم

مامان و آبجی و مارینا هم از نهم رفتن شمال برای دیدن خانواده نامزد آبجی ... و نگم براتون از اینکه چقدررر من دوست داشتم برم باهاشون .. که متاسفانه نبردنم:((

بر خلاف میل قلبی رفتم خونه آقاجونم اینا (مدتیه از اونجا بدم میاد حتی و اصلا دوست ندارم برم اونجا بمونم چون که ... اممم خودمم دقیق نمیدونم میشه گفت فازشون بهم نمیخورن تقریبا البته )

یکی از قابل ذکر ترین اتفاقاتی که توی عید سال 1401 واسه من افتاد حرف زدن دختر خاله و خاله کوچیکم باهام بود که برعکس چیزی که میخواستن من رو ترسوند.

من رو خیلی ترسوند...

بزارید یه ذره واضح تر توضیح بدم ... یا نه از یکم عقب تر حرف بزنم

من این مدت (در واقع قبل از عید منظورمه) خیلی با خودم کلنجار میرفتم خیلی از چیز ها واسم مسئله شده بود در مورد خودم دینم و خدا و اینا (بخوام بگم هنوز هم اون مسئله رو دارم) اینکه خدا هست رو بهش اعتقاد دارم میدونم که هست ولی این فرزند کشی ها این قانون هایی که داره ذهنم رو مشغول کرده که چرا باید حق نفس کشیدن یه فرزند (صرفه نظر از جنسیتش-که واسه دخترا این موضوع سخت تره) رو پدر اون فرزند بگیره و در ازاش فقط سه سال بیوفته توی زندان  فقط چون بچه اش بوده

راستش یه سری از قانون هاش اذیت میکنن ... جدا از اون به این فکر میکردم که اوکی این دنیا چیه و خلاصه از این فکر های شک طوری و اینا

حالا شما اینا رو میدونید دیگه ... کلا در حالت عدم پایداری بودم اوکی؟

خب این از این

برمیگردیم به همون صحبت که گفتم ترسوند منو...

دارم فکر میکنم چه کسایی هم اومدن باهام حرف زدن :))))

خب ببینید قبل از اینکه فکوس کنم به اون صحبت ها باید بگم که خب هر دختری خواستگار داره و این طبیعیه ... خیلی طبیعیه ... خب من هم از این قضیه مستثنا نیستم (حرف از خود بزرگ بینی و من خوبم و فلان نیست) موضوع دقیقا وجود یک خواستگار بود از فامیل

فامیل تا حدودی نزدیک... دیگه نزدیک محسوب میشه

هرچی اصن

موضوع اینه که اینقدر این خاله ها و اینا بطور جمعی از این فرد حمایت میکنن که اصن نگم براتون ...

همه اینا رو داشته باشین اینم داشته باشید که من تا عید هنوز فکر میکردم که اون تیکه ها و اینا در مورد فرد مورد نظر یه تیکه اس یعنی دیگه جدی نیس ... بابا من اصن خودم رو بچه حساب میکنم یعنی چی آخه

یعنی مستقیم نیومدن حرف بزنن (نظرم رو قبلا پرسیدن و منم خیلی راحت گفتم نه)

خب الان تا حدی من و موقعیتم رو میدونید حالا اون دو تا (دختر خاله و خاله کوچیکه) یهویی گاز  انبری میان وسط حرف زدن میگن چرا مخالفی :|

خب چرا مخالفی و مرض من اصن به یارو فکر نمیکنم (البته این موضوع واسه قبل از حرف زدن با این دو تا بود) خلاصه بگم که یکی دو تا دلیل اوردم اینکه الان زوده من نمیشناسمش و احساس میکنم که با هم فرق داریم

اونا هم شروع کردن به تعریف کردن از کیس مورد نظر که خود ساخته اس که اهل چیزی نیس که فلانه که ماشین داره که اینطوریه که اونطوریه یه سری خاطره هم تعریف کردن بر همین اساس که من رو از خیلی وقت پیش میخواسته خجالتیه و فلان

از بین همه این چیزا یه سری دلیل برهان هم اوردن که توی دانشگاه اونایی که متاهل بودن موفق ترن و فلان

از مسخره ترین حرکت هاشون هم این بود که نامزد آبجیم رو با سه چهار بار دیدن دیس کردن

باز اگر حرف زدنشون جوری بود که منطق پشتش بود یه چیزی ولی نه تنها نبود بلکه به نظر من صرفا یه بدگویی بود برای بالابردن کیس مورد نظر

خب داداش من طرف کلا کم حرفه بعد تو میخوای با دو بار دیدن آفتاب بالانس بزنه برات؟

کلا آدمی هستم که از این رفتار یکی رو بکوبی تا خودت(یا هرکس دیگه رو) بالا ببری بدم که هیچ متنفرم و سعی کردم همچین آدمایی رو از زندگیم دور کنم واقعا اخلاق مناسبی نیست

خلاصه بگم این گفتگو بشدت منو ترسوند... همممممهههه موافقن

ببین من میدونم تا من نخوام چیزی نمیشه

میدونم دست خودمه

میدونم ولی میترسم

البته الان که دارم اینو مینویسم واقعا ترسم خیلی خیلی خیلی کمتر شده و به حد نرمال رسیده (به لطف صحبت کردن با دوستام)

حالا بگما من با این حرف قانع نشدم اول رفتم از آبجیم پرسیدم و اونم تایید کرد حرفای دختر خاله رو

ولی تا حدودی حرف زدن با خاله سودمند تر بود

ببین من تا قبل از این صحبتا کیس پیشنهادی رو عید تا عید هم نمیدیدم پس در نتیجه شناختی ازش ندارم

جدا از اینکه خب تیپش از اون تیپ های مورد پسند من نیس (این به معنای بد بودنش نیست من هم با حرف بقیه که میگن پسر خوبیه موافقم) در مورد چهره هم با وجود اینکه میدونم دست خود آدم نیس و این داستانا ولی باز اونم جز تیپ هایی که بهش جذب میشم نیست

البته این ملاک چهره جز ملاک های درجه دو منه یعنی اگر بقیه چیزا اوکی باشه میتونم یه ذره تخفیف بگیرم

خب بنا به دلایلی (که قراره به خاطرش خیلی اذیت کنم) حس خوبی ندارم بهش (اون دلایل رو اینجا نمینویسم)

دیگه بگم که اصن من خودم واقعا و عمیقا باید دنبال یه روان شناس بگردم و تحت مشاوره قرار بگیرم به خاطر ضعف هایی که احساس میکنم دارم

نیاز دارم که روی شخصیتم کار کنم تا یه آدم قوی بشم و هنوز آمادگی برای تشکیل زندگی –ولو اینکه اون زندگی الان شروع نشه- ندارم

و خب نظر کلی من نسبت به کیسی که هممممههه تاییدش میکنن کیسی که موافقت صد در صد خانواده رو داره منفیه جدا از اینکه یکی از سفت و سخت ترین ملاک هام (هرچند که از نظر خالم این ملاک مسخره بود) اینه که طرف فامیل [و آشنا] نباشه

حالا شک های طبیعی اینجا یقم رو میگیره که تا حدودی هم با حرف های اطرافیانم یکی هست تا حدودی هم نه

اینکه خب دنبال چی هستی؟ چی میخوای؟اگر اشتباه کنم و این همونی باشه که بهترینه واسه من؟ اگر مجبور بشم چی؟ اگر اشتباه کنم؟ اگر کسی که من میخوامش بد باشه؟ اگر با موافقت من راه واسه بقیه باز بشه برای دخالت کردن بقیه توی زندگیم و اختیار زندگیم از دستم در بره؟ و به طور کلی یه سری ترس ها در مورد قضاوت شدنم

خب جدا از این ترس های طبیعی یه سری احساس هم نسبت به خودم داشتم

احساس های عموما متهم کننده
خب من ملاک های خودم رو دارم دیگه هرچند که ناقص باشن به هر حال ملاک های منن

من همیشه با خودم فکر میکردم که اوکی من در مورد چهره و قد و فلان همسر آینده ام حرف نمیزنم چیزی در نظر نمیگیرم تا اگر موردی پیش اومد و هماهنگ نباشه با اون چیزا به قولی ضد حال نخورم

ولی یکی از ملاک های محکم من همین فامیل نبودن طرفم بود

و گتس وات؟ ببین چی شد! طرف نه تنها فامیله بلکه خیلی هم نزدیکه (از لحاظ رفت و آمد نمیگم چون من طرف رو اصن سالی یه بار هم نمیبینم)

و اینکه دیدم همه موافقن انگاری در خودم نمیدیدم که بتونم باهاشون مقابله کنم و بگم نه در مقابل اونا خودم رو یه دختر بچه میدیدم که توانایی مقابله با بزرگ تراش رو نداره و این عدم توانایی هم بیشتر خشمگینم میکرد و هم ناتوانیم رو تشدید میکرد. احساس خیانت میکردم

خودم به خودم و اون همه تفکراتی که داشتم خیانت کرده بودم ... چون با این همه حرفی که شنیده بودم داشتم به پسره فکر میکردم اینکه چطور باید حرف بزنم میترسیدم (و شاید بهتر باشه بگم میترسم که) همه اون چیزایی که بهشون فکر میکنم یه چیز سطحی و مسخره باشه

هرچند نمیدونم واقعا نظرش در مورد اینکه چند تا از دوستای من پسرن چیه ... این یکی مهمه نمیتونم دوستایی رو که بار ها بهم کمک کردن (حتی شده با شنیدن حرفام) رو کنار بزارم ... دوستام قبل از اون بودن و میدونم که هر کسی که بیاد حداقل تا مدتی به دوستام نسبت به اون ارجعیت میدم.

و از اون طرف هم مورد هایی توی ذهنم میومدن که بعد از ازدواج کلی عاشق هم شدن و اینا و از یه طرف دیگه مورد هایی از ازدواج های ناموفق و ناپایدار که هیچ وقت درست نشدن (که البته نسبت اینا به اونا می چربید)

خلاصه که از ترس و تمام این فکر هایی که الان دارم دونه دونه شرح میدمشون تقریبا فلج شدم

هیچی نمیدونستم

اینکه میخوام اینکه نمیخوام

واقعا میترسیدم

و در این مورد با دوست های دانشگاهم اصلا حرف نزدم حتی اونایی که بیشتر بهشون احساس نزدیکی میکنم

یکی به خاطر این بود که نود و پنج درصدشون از من کوچیکترن و من به نوعی عاقلشون محسوب میشم

و واکنششون رو دیده بودم نسبت به همچین موضوعی (یکی از بچه ها ترم دوم همچین اتفاقی براش افتاده بود و پیشنهاد هایی که خودم داده بودم بهترین پیشنهاد ها بود – نظر به اینکه بطور خصوصی با یکی از استاد هام صحبت کردم و بدون نام بردن وضعیت رو توضیح دادم و اونم تاییدشون کرد چیز هایی رو که گفته بودم- اون دختر هم ازدواجش با فرد مورد نظر به هم خورد و با یه نفر دیگه ازدواج کرد پایان.)

از دیگر دلالی که باعث شد هیچی نگم این بود که اینا بالاخره هم کلاسین من که از نزدیک ندیدم ممکنه حضوری شد با هم دعوا کنیم بالاخره پیش میاد و دوست ندارم حرف از زندگی شخصیم بپیچه و دوست هم ندارم که در مقابل بقیه ضعیف به نظر بیام

احساس میکردم ضعیف به نظر میام

ولی به جاش بار ها با دوست هام (اونایی که اونقدر صمیمی بودن که بتونم راحت در مورد این موضوع باهاشون حرف بزنم و شوخی کنم حتی) حرف زدم و هرچی بیشتر حرف میزدم بهتر میتونستم با اون حجم از ندونستن کنار بیام

خلاصه که ...عه اینو نگفتم

خب من بهتون گفته بودم که در مقابل هر تیکه ای جواب هام یه جورایی پاک کردن صورت مسئله بود و این موضوع این شده بود که اشتباهی در موردم فکر کنن (که حقیقتا به کتفم نیست و بخوام صادق باشم حال هم میکنم )

آره دو تا هم سن و سال خودم رو انداخته بودن جلو (حدس نزدیک به یقین من) و فکر میکردن که اونا من رو راضی میکنن (در حالی که بد تر من رو ترسوندن) و خیلی راحت میرن سراغ نفر بعدی

عاغا اصن من نخوام تا آخر عمرم ازدواج کنم باید کی رو ببینم؟؟ نهایتا آخرش میرم از پرورشگاه یه بچه گوگولی به فرزند خوندگی میگیرم چیزی نمیشه که

اهم... از بحث خارج شدم ... ببخشید ...خلاصه اش این بود که اونا رفته بودن از دید خودشون معلوم نیست چی گفته بودن – چون قاطع گفتم نه- که در جواب اون حرفشون شنیدن که فلانی(یعنی من) مگه خودش چه درجه و مقامیه از نظر خانوادگی چقدر بالائه و چه آیتمهایی داره که فکر میکنه فلانی(کیس مورد نظر) هیچه :| و اینا

اصن زبونم بند اومد اینو شنیدم :/

ولی هم زمان خندم هم گرفت، اصولا کسایی که فکر میکنن من مغرورم و این رو ابراز میکنن باعث خندم میشن!

ولی شت کدوم حرف من معنی این رو داد که اون هیچی نیست؟من که همیشه قبل از هر اظهار نظری گفتم الان زوده بعدش گفتم نه

اممم میگم اینکه یه بار به طرف گغتم سه در چهار هم حسابه ؟

ولی جدی من آمادگیش رو ندارم که بخوام وجود یکی رو تو زندگیم تحمل کنم

دیشب مارال اومد تو اتاقم خوابید و واقعا انگار رو گلوم دست گذاشته بود

تازه اون مارال بود خواهرمه مثلا

فک کن یکی دیگه بیاد ...هولی شت

تا دیروز (قبل از نوشتن تمام اینها) هنوز هم عصبی بودم و نیاز داشتم واسه یکی تعریف کنم دوباره و حالا میتونم بگم آروم شدم

حالا گذشته از تمام این ها

باید بگم که میگن امتحانامون حضوریه به احتمال نود در صد

دعا میکنم مجازی باشه ولی کم کم شروع کردم ذره ذره درس بخونم

و نتم هم تموم شده

دیدین همراه اول و ایرانسل زدن ترکوندن بسته ها رو ؟

ده گیگ رو بیست و نه و پونصد میخریدیم الان هفت گیگ رو بیست و هشت و دویست میده... چقدر باید کثافت بود آخه؟

امروز فرداس که شورش کنم بابام بره وای فای بخره البته تو فکرشه و گذاشته توی لیست انجام کاراش

آم راستی بولت ژورنالم هم رسید و کلی خوشحال شدم و تا الان فقط صفحه اولش رو دیزاین کردم

همون قسمت ولکام تو 1401

قسمت اهداف و ایناش رو با توجه به مشغولیت ذهنی ای که داشتم رو نتونستم پر کنم ولی از الان دارم بهش فکر میکنم و کم کم یه لیست خوب درست میکنم

خب دیگه خیلی حرف زدم

تقریبا هشت صفحه شده تا الان د رواقع هفت صفحه پر  و وقت خداحافظیه

بازم ببخشید که این همه مدت نبودم و اینکه مرسی تا اینجا خوندین

پ.ن: همینجا از بلاگفا بابت بودنش و دوستای خوبی که از طریقش پیدا کردم تشکر میکنم... حالا هر چقدر هم که باب آشنایی با خورشت سوخته باشه بازم ارزش داره 

پ.ن 2: این همه حرف زدم نگفتم ده تیر عقد آبجیه

پ.ن3: اینم نگفتم که به حد مرگ فیلم دیدم سری های سینمایی مارول رو تموم کردم و صد رو هم دارم که ببینم (به غیر از فیلمایی که توی کامی هست و دکتر هاوس که دوست دارم ری- واچ کنم) البته 100 فقط فصل اولشو دارم

پ.ن4: دیگه الان هشت صفحه ای که قول دادم شد و راحت میتونم بخوابم :)))))))))

شب همگی بخیر 

بعدا نوشت: مدتیه یه چنل زدم توی تلگرام چیز زیادی نمیگم ... الان نود نفر عضو داره و بیست و چهار تا سین 

فقط خواستم اینجا هم بگم 

+  دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۱  3:27  ❤✮سارینا✮❤